انسان عصر آکواریوس

گفت: دست به تفنگ بزنم درخت می‌شود.

دست به موشک بزنم پرتویی جدا شده از خورشید می‌شود

دست به درد بزنم شفا جان می‌گیرد.

دستم را هر کجا بگذارم و بردارم نور به جا می‌ماند.

گفتم: پس شعبده بازی، این کارهایی که می‎کنی جادو است.

گفت: نه انسان عصر آکواریوس هستم.

گفتم عصر آکواریوس؟ چرا من نمی‌توانم جادو کنم؟ فرق من و تو چیست؟

گفت صدای قلبم را شنیدم. باورش کردم. وقتی باورش کردم دیگر تحمل نقاب‌ها را نداشتم. خود واقعی‌ام شدم.

گفتم من هم صدای قلبم را می‌شنوم ولی چنین توانایی ندارم.

گفت به زودی باورش می‌کنی. ما در حال آماده شدن برای پا گذاشتن به عصر اکواریوس هستیم. هر کسی که طلب کند یاری‌ خواهد شد.

گفتم چه اتفاقی قرار است در این عصر بیفتد؟

گفت این عصر دوره‌‌ای است که بودن را به کمال تجربه خواهیم کرد. شهامتت باز می‌گردد. خود واقعی‌ات را ابراز می‌کنی چرا که فهمیده‌ای دلیل بودنت را. اینکه هیچ چیزی نمی‌تواند جلوی بودنت را بگیرد. کشف می‌کنی منشا قدسی بودنت را . به یاد می‌آوری مقدس بودنت را. جاودانه بودنت را. این حقیقت همه ماست..

و آنگاه است که آگاهانه حقیقت را زندگی می‌کنی.

سکوت کردم

گفتم تو کمکم کن.

گفت همین که اعجاز مرا دیده‌ای یعنی آماده هستی. کمک به تو می‌رسد.

چشم‌هایم را بستم. خواستم. نور قلبم را دیدم. صدایش را شنیدم. چیزی شبیه موسیقی در شبکه‌هایی مثل رگهایم در کل بدنم جریان پیدا کرد.

حالا با لباسی از شهامت حقیقت را مقدس‌وار جاودانه زندگی می‎کنم. بدون باورهای پوسیده و نخ‌نمای نیاکانم. بدون نقاب‌های دست و پا گیر.

به گمانم من هم آماده شده‌ام که در عصر اکواریوس قدم بگذارم.

باور دارم که می‌توانم هر آنچه که می‌خواهم را خلق کنم. چرا نخواهم؟ چرا نتوانم؟

گفتم درست گفتی من هم توانستم.

نبود که بشنود. می‌دانم که مرا می‌بیند و خوشحال است.

 

این متن را از یکی از متن‌های عرفان نظر اهاری الهام گرفته‌ام.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *