برای رفیق سال‌های نه چندان دور..

آدم خاطره‌بازی نبودم و نیستم. اما وابسته چرا. هجده سالگی که از خانواده جدا شدم و به شهر دیگری رفتم که درس بخوانم خیلی دیرتر از بچه‌های دیگه با شرایط دوری و استقلال کنار آمدم.
.
دقیقایادم نیست از سال چندم بود که با یکی از بچه‌های یکسال بالاتر از خودم دوست شدم. این دوست یک فرق با دوستان و همکلاسی‌های دیگرم داشت. فرقش از آن لحاظ بود که وقتی با او بودم شفاف میشدم. درست مثل یک گوی بلوری شفاف که درونش پیدا بود. انگار کدورت گویم فقط با حرف زدن با او بود که شفاف میشد. حرف می‌زدیم یعنی. با حرف زدن حالم بد نمیشد. راه می‌رفتیم. مسافت‌های طولانی را راه می‌رفتم و حرف می‌زدیم. از همه جا و همه در و همه پنجره‌ای. فردای پیاده‌روی‌هایمان پاهایمان حتی یاری نمی‌کرد که مسیر خوابگاه تا دانشگاه را برویم. یک بستنی‌فروشی در خیابان خوابگاه بود که ما را کاملا می‌شناخت. آقایی بود پا به دهه پنجاه گذاشته، با سری تاس و استخوان‌بندی ظریف. می‌لنگید معلوم بود زانوهایش شاکی هستند از اضافه وزنش. زمستان و تابستان نداشت. ما باهم هر روز می‌رفتیم و بستی سفارش می‌دادیم. در سرمای زمستان با همان بستی قیفی توی خیابان راه می‌رفتیم و حرف می‌زدیم. وقت‌هایی که تنها می‌رفتم پیگیر حال دوستم میشد و به من هشدار می‌داد که از رفاقتمان مراقبت کنیم. مراقبش بودم.

بعد از دانشگاه هم دوستی ما ادامه داشت. دوستم می‌آمد و شب را با نور چراغ مطالعه صبح می‌کردیم و روشنایی صبح که توی اتاق می‌زد چراغ را خاموش می‌کردیم و می‌رفتیم برای صبحانه. موقع خداحافظی هنوز داشتیم حرف می‌زدیم. هیچ وقت حرفهایمان تمامی نداشت. وقتهایی پیش می‌امد که بعد از خداحافظی که در خانه را می‌بستم زنگ می‌زد تا حرفی را که فراموش کرده بود بگوید.

.

حالا چهار یا پنج سالی می‌شود که از او خبری ندارم. بارها خواستم ببینمش. نخواست. خواستم که با او تلفنی حرف بزنم اما باز طفره رفت. اسمش را نمی‌گویم‌. به امید اینکه روزی این متن را بخواند و دلِ تنگش را نادیده نگیرد و به من زنگ بزند اینجا می‌نویسم.

روزی رفیقی بود مرا که کدورتم کنارش شفاف میشد.

.

ذهن و قلب ما آدم‌ها پر از داستانها و ماجراست، با یک جمله پایانی. این جمله پایانی در اگاهی ما کد می‌شود.وقتی به ان می‌رسیم به خاطره و داستان پشت جمله هم سرک می‌کشیم. پس برای خودمان هر کدام کتابخانه‌ای هستیم و نمی‌دانسیم.
ادم‌ها وقتی می‌میرند کتابهای درون ذهن و قلبشان هم با انها به خاک سپرده می‌شود. خاطرات و آگاهی ما دفن می‌شوند.
.

این خاطره را گفتم که بگویم ذهن و قلب ما آدم‌ها پر از داستان و ماجراست، با یک جمله پایانی. این جمله پایانی در آگاهی ما کد می‌شود. در مسیر زندگی وقتی به کد می‌رسیم به خاطره و داستان پشت جمله هم سرک می‌کشیم. پس برای خودمان هر کدام کتابخانه‌ای هستیم و نمی‌دانسیم.
ادم‌ها وقتی می‌میرند کتابهای درون ذهن و قلبشان هم با انها به خاک سپرده می‌شود. خاطرات و آگاهی ما دفن می‌شوند. .
اگر خاطرات و داستان‌ها نوشته شوند نه تنها بعد از مرگ نمی‌میرند بلکه با هر بار خواندنشان توسط آدم‌ها جوانه خواهند زد و رشد خواهند کرد. اگاهی ما منتقل می‌شود، بزرگ و بزرگتر می‌شود. قصه‌هایمان ادامه پیدا خواهند کرد درست مثل پیچک‌هایی که به دیواری لم می‌دهند و بالا می‌روند. یک کار دیگر هم از دست و دلشان برمی‌آید، می‌توانند مرهم باشند بر زخم‌های کسانی که انها را می‌خوانند و معجونی باشند برای کسانی که در مسیرشان خسته هستند و دلزده. معجونی که انرژی آنها را برای ادامه مسیرشان تقویت کند.
پس
می‌نویسم
برای جوانه‌ی که پیچک شود
برای مرهم شدن کلمه‌ها
و
ساختن معجونی که قوت مسیر دیگران شود.

و برای
رفیق
فکر می‌کنم آقای بستنی‌فروش به تو نگفته که مراقب رفاقت‌مان باشی و یا شاید تو هیچ‌وقت تنها نرفتی که بستنی بخری.

.

نمی‌دانم تو این متن را می‌خوانی یا نه. خیلی دلم برای شفافیتم تنگ شده است. برای وقت‌هایی که در سکوت راه می‌رفتیم اما همان سکوتمان محکم‌ترین گره مشترکمان بود.

تا ابد دوستت دارم رفیق خوب روزهای نه چندان دور و البته تا ابد همیشگی‌ام..

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *