بچه مدرسه‌ای‌ها

روز اولی که وارد مدرسه شدم را یادم نمی اید ولی روز اخری که مدرسه را ترک کردم خوب یادم هست. یکی از دوستانم به من پیشنهاد داد که چند هفته اخر سال را جای او در یک مدرسه غیرانتفاعی پسرانه و ابتدایی تدریس کنم. کل زمان تجربه یک ماه و چند روز بود.  نگویم از سرکشی شان و  روش های متفاوتی  که بکار بستم تا عنان کلاس را به دست بگیرم. کلا  تن صدای پایینی دارم، کم عصبانی میشوم.  اتفاقات روزهای اول هم صدایم را باز کرد و هم بازه بین عصبانیت هایم را کوتاه. ناراحتی معده داشتم و تحت نظر دکتر بودم. هر گونه تشویش باعث میشد اسید معده ام تا زیر زبان کوچکم بالا بیاید. باید استراتژی مناسب را پیدا میکردم تا در روند  درمانم اختلالی ایجاد نمیشد، پای تعهدم می ایستادم و  زمانی را که در مدرسه بودم  از حالت کابوس خارج می کردم.

یک استراتژی سکوت بود، اینکه اگر کاری خلاف قانون کلاس انجام میشد فقط به چشم های پسر زل می زدم. چشم در برابر چشم، کافی بود این تلاقی  برای چند ثانیه طول بکشد ،کار تمام بود و من پیروز  میدان میشدم. چند روزی این رویه کارر میکرد ولی دستشان امد که روش جدید چگونه کار میکرد، یادگرفتند که نگاه هایشان را بدزدند. استراتژی ام شکست خورد. روش های دیگری را هم امتحان کردم ولی گفتنش در این مجال نمیگنجد. مادرم معلم بوده و یک توصیه اش استراتژی اخرم را رقم زد. اینکه هر بچه ای قلق خاص خودش داشت و من چاره ای جز پیدا کردن ان قلق نداشتم. زمان کمی داشتم تا قلق بیش از سی دانش اموز را پیدا کنم. سرتق های کلاس را علامت گذاری کردم  تا بیشتر در موردشان تحقیق کنم و در رفتارشان دقیق شوم. قانونی وضع کردم که هر کس میخواست حرف بزند اول باید اجازه می گرفت ، واقعا این کار را بلد نبودند. علی ارام حرف میزد فهمیدم باید موقعی که میخواهد حرف بزند  صبوری کنم تا منظورش را برساند وگرنه سرپا میماند و  ممتد حرف میزد . امین  و پارسا عشق فوتبال بودند، چند باری در بحث های فوتبالی شان مشارکت کردم که باعث حس نزدیکی شان به من شد. امیر  هیکلی ترین کلاس بود، اخر کلاس می نشست، باهوش ولی بی انضباط بود و  البته قلدر مدرسه، به همین  دلیل زرنگی اش به چشم  نمی امد. چند باری تشویقش کردم و  همین کافی بود برق چشم هایش را ببینم. به جایی رسیدیم که روزهای اخر دلش برای خستگی ام می سوخت و کلاس را  کمکم اداره میکرد.ایلیا کوتاه قد بود ولی صدای بلندی داشت، پیگیر که شدم فهمیدم مادرش معلم است،  شغل مادرش را به او یاداوری کردم و اینکه الگوی کلاس نباشد چیز بعیدی است ،هنگ کرد و متعجب از اطلاعات من ارام تر  از قبل حرف زد. کوچک ترین و با مزه ترینشان ارشام بود که فهمیدم بیش فعال است و تحت درمان. اصلا قرار نداشت که حتی روی صندلی بنشیند،  گاهی بی دلیل اجازه خروجش از کلاس را صادر می کردم و این از بی قراریش کم کرده بود .  آرش از خودکار قرمزم  خوشش امده بود، وقتی که خودکارم را به او دادم دست رفاقت به من داد. رابطه ام با بچه ها بهتر شده بود ولی استرس روزهای اول کار خودش را کرده بود و من نتوانستم چند روز اخر سال کنارشان باشم. از بچه ها خداحافظی نکردم ولی وقتی از انها حرف میزنم: صورت گرد علی، موهای مشکی امین، سینه  جلو داده  پارسا، شلختگی لباس امیر، موهای پشت لب ایلیا و چشم های همیشه قرمز ارشام به یادم می اورند که هر کاری، هر ادمی و هر محیطی قلق خاص خودش را دارد.

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *