تجربه‌ای که باور شد

امروز یکی از برنامه‌های پر کاربرد گوشی بابا کار نمی‌کرد. از دیروز درگیر گوشی بود و امروز هم. مدام ازم سوال می‌پرسید. جواب می‌دادم و چند تا راهکار تا امتحان کنه. نمیشد که بشه. فایده نداشت. منو که می‌دید در هر شرایطی سوال پیچم می‌کرد. یا باید برنامشو رو دست می‌کردم یا اونو دعوت به صبوری می‌کردم. اما چطور؟ هیچکدومش امکان نداشت. توی ذهنم با خودم شروع کردم به حرف زدنِ با بابا.

ببین بابا. یه وقتایی یه کارهایی رو که داریم انجام میدیم گیر می‌کنه. گره می‌افته بهش. کارهای بزرگی هستند که خیلی خوب پیش میرن اما سر یه قسمت جزیی و ناچیز نمی‌تونیم تمومش کنیم. اینطور موقع‌ها می‌دونی باید چیکار کنیم؟ نمی‌دونستم تا اینجای حرف که رسیدم اگه بود چه عکس‌العملی داشت. ادامه دادم.

باید رهاش کنی.

آره باید بذاریش کنار.

خیلی سخته. ماهها روش کار کردی و به قولی گاو رو تا دمش پوست کندی حالا بذاریش کنار؟

ولی چاره کار همینه.

اصلا همین اصرار ما به رفع مشکله که مقاومت گره رو زیاد می‌کنه. سمج ایستادنمون اونو سمجتر می‌کنه.

باید رهاش کنی. یه جورایی بهش میگی: باش. راه نمیدی که تموم شه. که کارم راه بیفته؟! مهم نیست.

برای چند ساعت و یا چند روز کنار گذاشته بشه.

چه اتفاقی میفته؟ وقتی میریم سراغش دست از سماجت برمی‌داره. وقتی می‌بینه که کنار گذاشته شده به طرزی غیر قابل باور اون هم شمشیر و سپرش رو میندازه.

فقط یک چیز! اون بازه زمانی که کار رو کنار گذاشتی نباید بهش فکر هم کنی. بله. این یک نکته ریزه که لازم است رعایت بشه. در واقع فوت کوزه‌گری این ترفنده.

چون اگر عملا کار و کنار بذاریم ولی بهش فکر کنیم روح گره متوجه میشه و همچنان سمج راه نخواهد داد. باید بدون هیچ فکری برای راه حل و هیچ غصه‌‌ای کنار گذاشته بشه .

بابا کنارش بذار. وقتی رفته بودم آشپزخونه بهش گفتم. این حرفا رو بهش نزدم. فقط گفتم بذارش کنار فعلا.  فقط همین. نگام کرد. وقتی آدم حرفی می‌زنه و باوری پشتش هست چیزی توی نگاهش و کلامش هست که نیاز به دفاع کردن از حرفش نداره. گفت باشه. خودمم تعجب کردم که چطور بابا بدون هیچ بحثی قبول کرد. عصری بیرون رفتم و حدودای ساعت نه شب اومدم خونه. بابا که منو دید گل از گلش شکفت. گفت که برنامه‌اش باز شده. من یاد خودم افتادم. نتونستم بهش چیزی بگم لبخند زدم و رفتم توی اتاق. دوباره شروع کردم به حرف زدن با خودم و با بابا در خلوتم.

این درس طی یک دو سال گذشته بارها برام تکرار شده. که سمج پای گره کوری نشستم. با اعصاب خراب و ناامید از باز شدنش. یاد گرفتم کورتر میشه اگه بشینم پای گره و انرژیم برای ادامه دادن کار تحلیل میره. یادم اومد چند بار توی مخمصه گیر کردم و با اینکه یکی دو بار از این ترفند نتیجه گرفته بودم ولی یادم نبود که ازش استفاده کنم.  بعد که یادم می‌اومد کار تمام بود. این تجربه‌م رو دوست دارم. چون بارها در شرایط متفاوت که گیر کردم علاج کار و راهم بوده.

به بابا نگفتم. فقط لبخند شدم که بازم همون چیزی که صبح دیده بود رو ببینه. همون اطمینان باور رو.

بابا لبخندت مهر تائید بر تجربه چند باره من بود.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *