تو که باشی کلمه جای علم را می‌گیرد

زنده‌ام

که زندگی کنم

که شعر کنم صحرای چشم‌هایت را

سکوتت کفش‌هایم بود.

در نبودت

اما

سالهاست کفش‌هایم پاره شده‌اند

نیاز به وصله پینه دارند

چاره چیست!؟

با کلمات وصله‌‌شان می‌زنم

برای ادامه دادن

صحرایت مسافر می‌خواهند.

برای سفر تجهیزات لازم است و علم

جغرافیا همین پهنای چشم‌هانت است

و تاریخ را من رد پای کفش‌های وصله شده‌ام بر روی شن‌هایش می‌دانم.

ریاضی را ساعت‌های عبورم می‌گذارم

و قلبم را ستاره قطبی می‌دانم

برای گذار از این صحرا به هیچ علمی نیاز نیست

جغرافیا، تاریخ، ریاضی و نجوم به کار نمی‌آید

کامل تجهیز هستم

وقتی کلمه‌ها هستند

که شعر شود.

بعد

می‌نشینم میان کلمه‌ها و کاغذها

به نظاره صحرای که گذر کردم با کفش‌های وصله پینه‌ام.

ببین

چشم‌هایت و سکوتت شعر شدند.

 

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *