حالِ لحظاتِ این روزهای من..

صبح می‌ترسیدم چشمامو باز کنم. چه میشد کرد!؟ نمیشد که تا ابد چشمهام بسته بمونه. بازشون کردم. بله. بودش. سردرد و میگم. سومین روزیه که سردرد دو تا مشت شده و می‌کوبه به پیشونیم. اونقدر میزنه که حس می‌کنم هر لحظه امکان داره دوتا مشت از پیشونیم بیاد بیرون. سرعت مشت‌ها با کوچکترین حرکت بدنم زیاد میشه. مثلا از حالت درازکش تغییر وضعیت بدم به نشسته. سرپا هستم خوبم کافیه شروع کنم به راه رفتن. حتی سر چرخوندن به چپ و راست. جویدن هم مشت‌ها رو زنده میکنه. شروع میکنن یکی درمیون مشت زدن. انگار  دو تا مشت بین خودشون این جمله رو میگن: یکی من..یکی تو. تنها کارهایی که انجام میدم و استرس ضربه‌ها رو ندارم پلک زدن و نفس کشیدنه. تازه اینا رو هم آروم انجام میدم. آروم پلک میزنم که مشت‌ها فکر نکنن یه کار دیگه هست که باید پشتیبانی کنن. موقع جویدن هم تک و توک ضربه میزنن.

نیمدونم معیار انتخاب کاری که میخوان پشتیبانی کنن چیه. حالا اگر چند روز آینده ادامه پیدا کنه احتمالا کشف می‌کنم. بفهمم راه رو به روشون می‌بندم. برن دعا کنن نفهمم. جالب وقتی کاری نمی‌کنم خسته میشن. هر دو خودشونو فشار میدن روی پیشونیم. انگار بین خودشون مسابقه میذارن. قدرت خودشونو به رخ هم میکشن. و به من هم دهن کجی میکنن که حرکت نکن ما که هستیم. نمیدونم شاید حریفی دارن که پشت به پیشونی منه. در حال مبارزه‌س و خودم نمی‌دونم.

آخه با چی، برای چی دارن مبارزه میکنن؟ احتمالا مبارز سمت من خیلی اوضاعش داغون، چون من اینجا دارم پس لرزه کتک خوردن اونو حس میکنم. اگه این پس لرزه‌س پس خود مشت‌ها دیگه چی‌ان! نمیشه که. من باید بدونم مبارزه سر چیه؟! ناسلامتی من میدون‌دارم. البته میدون‌داری که مشت میخوره. الان که دارم می‌نویسم دارن میزنن. ولی قدرتشون از صبح کمتر شده. صبح خیلی با قدرت میزنن هرچی به ظهر نزدیک میشم توانشون کمتر میشه. انگار خسته میشن. یه وقتایی هم آروم میشن. انگاری منتظر عمل رقیب هستند و کمین نشستن که در لحظه مناسب تصمیم واقدام درست داشته باشن.

می‌فهمم که بالاخره مشت‌ها از کجا آب می‌خوره. مبارز سمت من کیه. اصلا جدال سر چیه. می‌فهمم. مطمئنم روزی که بفهمم مبارزه تموم میشه.

تاریخ می‌زنم به وقت اولین روز از نیمه دوم آخرین ماه سال هزار وسیصدو نود هشت.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *