خدا رو کجا میشه دید؟

_ خدا چیه؟ چه شکلیه؟ میشه لمسش کرد؟ میخوام در مورد خدا انشاء بنویسم. خانم معلم گفته در مورد خدا بنویسیم. اما من که خدا رو ندیدم. کسی رو که ندیدم چطور می‌تونم در موردش بنویسم؟

_خدا لمس کردنی نیست. خدا شکلی ندارد. حس کردنی است. خدا همین عطر یاس رازقی است. رنگ پرتقالی که من دارم می‌خورم. مزه تربچه‌ای که همین الان داری می‌خوری. صدای نسیمی که الان باد شده و خبر از آمدن برف می‌دهد. همین نخ‌های رنگارنگی که تو داری با آنها کاردستی درست می‌کنی. این احساسات خداوند هستند. خدا را نمی‌توانی دستت بگیری یا صاحبش شوی. فقط می‌توانی حس کنی و لذت ببری. معنی بی‌شکل بودن خدا همین است.

_میشه دیدش؟ کجا میشه دیدش؟

_او شخص نیست. حضور است. همه جای جهان حضور دارد. از محیط درون تک‌تک سلول‌هات تا بین کهکشان‌ها.

_ اینکه میگن باید عبادتش کرد چی؟ چطور باید عبادتش کنیم؟ کار سختیه؟

_ همه جا و هر لحظه هست. پس برای عبادتش نیاز به رفتن به هیچ عبادتگاهی نیست. هر کجا که باشی می‌توانی با عشق زانو بزنی.

_ می‌شود با او ارتباط بگیرم؟ چه موقع می‌توانم مطمئن شوم که به او وصل شده‌ام؟ آخه ملیکا می‌گفت مادرش میگه اگه به خدا وصل بشیم حالمون خوبه.

_ بله. می‌شود. هرگاه قلبت سرشار از سپاسگزاری، عشق شد میان تو و خدا پلی برقرار شده است. وصل شده‌ای.

_همین؟

_ همین. درک کردن خدا به همین سادگی است. حس کردن. لذت بردن. عشق، سپاسگزاری و تسلیم گام به گام تا درک خداوند..

_ پس کار سختی نیست.

_ خوب تو حالا چطور می‌خوای بنویسش؟

_ من عکس چیزهایی که دوست دارم رو می‌گیرم و روی برگه دفترم می‌چسبونم. کاش ما آدم‌ها وسیله‌ای اختراع کرده بودیم که عطرها و مزه‌ها را هم ثبت کنیم و با خودمون هر جا دوست داریم ببریم.

_ که چی بشه؟

_ من الان میخوام خدا رو که توی عطر این رازقی هست ثبت کنم و یا مزه تربچه رو. که با خودم ببرم سر کلاس. که نشون بچه‌ها بدم. آخه بچه‌ها همیشه میگن خدا رو نمیشه دید. من میخوام ببرم نشون اونا بدم دیگه!

_ باشه گلدون رو با خودت ببر. چند تا تربچه هم بشور که با خودت ببری.

_ آخ جووون! چرا به فکر خودم نرسید؟!

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *