خشم که هضم شد..

کاسه خون شده بودند. چشم‌هایش را می‌گویم. خشم از نافش بالا آمده بود و رسیده بود به چشم‌هایش. بین مسیر بغض را هم به گلویش گره زده بود. دستهایش را طی کرده و لرزش انگشتانش هم شده بود. اصلا مرا نمی‌دید و این یعنی شنیدنی هم در کار نبود. خیره به انگشتان پاهایش طول اتاق را می‌رفت و می‌آمد. آنقدر تند نفس می‌کشید که بعد از هر بازدم حس می‌کردم همین حالا فریاد می‌شود که گره بغض را به بیرون پرتاب کند. نمی‌توانستم به او راهکار بدهم. آرامش کنم. بگویم بنشین و نفس بکش. دقیقا همین لحظات بود که به نفس‌های آرام‌تری نیاز داشت و نمی‌دانست.

چطور باید به او می‎گفتم عصبانیت شکل تنفس ما را تند می‌کند. اینکه ارتباط مستقیمی بین نفس‌ها و فکرش وجود دارد. با تغییر شکل نفس کشیدن از فکری که باعث خشمگینی‌اش شده دور می‌شود.

باید کاری می‌کردم. نشستم روی صندلی که در مسیر راه رفتنش بود تا چشم‌هایش روی صورتم افتاد. خشمش دزد هم بود چشم‌هایش را از نفس‌های من دزدید. او از من دور میشد و من هوا را به درون ریه‌هایم می‌فرستادم. وقتی داشت مسیر را برمی‌گشت من بازدم می‌کردم. نفس می‌کشیدم. همینقدر آرام. امد و نشست کنارم بدون اینکه به من نگاه کند. متوجه شده بود که نفس کشیدنش با من فرق داشت.  تلاش کرد آرام‌تر دم بگیرد. آنقدر عصبانی بود که چند بار اول تقلایش بی‌ثمر شد. از تلاش دست کشید. بعد از چند نفس دوباره امتحان کرد. کمی آرام شدند. حواسم با نفسهای خودم نبود. حواسم کنارش نشسته بود و خیره به نفس کشیدن او و نگران از اینکه کاسه خون چشمهایش کجا قرار است خالی شود. هر نفس از نفس بعدی آرام‌تر میشد. حس کردم که چشم‌هایش را هم بسته چون حرکات بدنش هم کمتر شده بود. چشم‌هایم را باز کردم و با حواسم خیره شدیم به عصبایتش که انگار هضمش کرده بود.

دقیق نمی‌دانم چند دقیقه طول کشید شاید بیشتر از یک ربع یا کمتر. سرش را سمت من برگرداند و چشم‌هایش را باز کرد. از خشم خبری نبود چون نه نگاهش را از من دزدید و نه از کاسه‌های خون خبری بود، نه بغض اب دهانش را خشک کرده بود و نه دستانش می‌لرزید. گفت می‌خواهد حرف بزند. این یعنی ته مانده خشمش هم با حرف زدن بیرون می‌ریخت.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سه × 1 =