داستانک

فروردین ۱۵, ۱۳۹۹

باوری به نام گلدان خالی

_الو _الو.. الو.. _سلام (پوزخند) _چرا می‌خندی؟! سلام که خنده ندارد! حالت چطور است؟ _چه عجب زنگ زدی بالاخره حال مرا بپرسی؟ خورشید از کدام سمت […]
فروردین ۱۰, ۱۳۹۹

خشم که هضم شد..

کاسه خون شده بودند. چشم‌هایش را می‌گویم. خشم از نافش بالا آمده بود و رسیده بود به چشم‌هایش. بین مسیر بغض را هم به گلویش گره […]
بهمن ۲۶, ۱۳۹۸

جهانی در صندوقچه‌ی قلبمان..

_هر آدمی جهانی کوچک است. جهانی پر از رنگ و نوا. پر از مزه‌ها و بوهای ناب و دوست‌داشتنی. جهانی کوچک اما به زیبایی همین جهان […]
بهمن ۲۳, ۱۳۹۸

انسان عصر آکواریوس

گفت: دست به تفنگ بزنم درخت می‌شود. دست به موشک بزنم پرتویی جدا شده از خورشید می‌شود دست به درد بزنم شفا جان می‌گیرد. دستم را […]
بهمن ۱۷, ۱۳۹۸

خدا رو کجا میشه دید؟

_ خدا چیه؟ چه شکلیه؟ میشه لمسش کرد؟ میخوام در مورد خدا انشاء بنویسم. خانم معلم گفته در مورد خدا بنویسیم. اما من که خدا رو […]
بهمن ۱۶, ۱۳۹۸

کلمه‌ها ابزارش برای زندگی روی زمین هستند

روزی که تو می‌خواستی به زمین بیایی به تو گفتند که زمین مدرسه‌ای دشوار است. که قرار است با درس گرفتن در آن رشد کنی. به […]
بهمن ۱۱, ۱۳۹۸

از دست دادن تا پختگی

_سفر از کجا شروع میشه؟ چرا بعضی سفرها اصلا شروع میشه؟ امروز از صبح داشتم به این سوال‌ها فکر می‌کردم. چی میشه که آدم‌ها متوجه میشن […]
بهمن ۹, ۱۳۹۸

سکوت زبان هستی

یک روز در هفته میری راه میری. با قدم‌های تند. یک مسیر طولانی رو. یه بار که مثل همیشه تند کرده بودی پاهات رو. کسی وایساد […]
دی ۱۶, ۱۳۹۸

صلح زیر خاکستر

_هیچ کلامی بر زبانم جاری نمی‌شود. دستم، دست و دلش به تایپ کردن نمی‌رود. صدایی از تارهایی صوتی‌ام درنمی‌آید که لااقل داستان بخوانم. با صدای بلند. […]