چهل تیکه شعر

دی ۱, ۱۳۹۹

فرش مهر و نور

 کارم این روزها شده ریسیدن و بافتن و رج زدن. می‌ریسم نت‌‌های هر لحظه را به حواس پنجگانه‌ام دو رشته نخ یکی هفت نت و یکی […]
آذر ۱۶, ۱۳۹۹

نامه عاشقانه‌ای برای…

در نام پروردگارمان   از اینجا و این لحظه که هستم هزاران بوسه روی تک‌تک پرهای یک قاصدک می‌نشانم و به سمت تو رهسپارش می‌کنم. به […]
آبان ۲۹, ۱۳۹۹

قطعه‌یِ حال تابستان

هر فصلی، هر ماهی، هر سالی و هر حال و هوایی نت‌هایی دارند امسال نت‌هایی عجیب جلویم گذاشته شده مدام هم به من می‌گوید بنواز، بنواز […]
مهر ۲۵, ۱۳۹۹

آینه‌‌سان

دم‌‌به‌دم هستی به من شیشه‌ای می‌دهد تا با کلمات روی آنها نقره بپاشم که آینه بسازم که تو تصویر شوی بعد تمام شدن کار هر بار […]
اردیبهشت ۳, ۱۳۹۹

نوارهای سبز

پای تک درخت خشک جلوی خانه‌مان نشستم. روی تنه‌اش دست کشیدم. نبض نداشت. بهار آمده است اما چرا او نبض نداشت؟! به تنه‌اش تیکه دادم. باید […]
فروردین ۸, ۱۳۹۹

چرا و چگونه شاعر می‌تواند

گفتند از شاعر بپرسیم چرا و چگونه؟ که چگونه با قلمش در زندان جهان و دیوارهای زمخت و بلندش پنجره می‌سازد؟ گفت چون او به یاد […]
اسفند ۲۴, ۱۳۹۸

بشنو..

سکوت کن  می‌شنوی؟ او ملودی شده و با آهنگ قلبت همنوا، به سینه‌ات می‌زند که ببینی‌اش، خانه دلت را پر از عطر نسترن کرده که بخوانی‌اش، […]
اسفند ۷, ۱۳۹۸

بی‌اصول‌ترین اثر هنری

وقتی دستان من و تو پل می‌شوند طنین ما ناقوس کلیساها می‌شود اذانِ گلدسته‌ها گوش آسمان را لبریز از ما می‌کند همصدایی ما به کاسه‌های تبتی […]
اسفند ۶, ۱۳۹۸

قاصدک‌ها می‌آیند..

قاصدک‌ها می‌آیند روزی شاید در گاریِ پاییز که لبو می‌فروشد شاید نشسته در سبد انار شب چله شاید با نسیم که دست‌های بهارند و شاید دست […]