چهل تیکه شعر

فروردین ۸, ۱۳۹۹

چرا و چگونه شاعر می‌تواند

گفتند از شاعر بپرسیم چرا و چگونه؟ که چگونه با قلمش در زندان جهان و دیوارهای زمخت و بلندش پنجره می‌سازد؟ گفت چون او به یاد […]
اسفند ۲۴, ۱۳۹۸

بشنو..

سکوت کن  می‌شنوی؟ او ملودی شده و با آهنگ قلبت همنوا، به سینه‌ات می‌زند که ببینی‌اش، خانه دلت را پر از عطر نسترن کرده که بخوانی‌اش، […]
اسفند ۷, ۱۳۹۸

بی‌اصول‌ترین اثر هنری

وقتی دستان من و تو پل می‌شوند طنین ما ناقوس کلیساها می‌شود اذانِ گلدسته‌ها گوش آسمان را لبریز از ما می‌کند همصدایی ما به کاسه‌های تبتی […]
اسفند ۶, ۱۳۹۸

قاصدک‌ها می‌آیند..

قاصدک‌ها می‌آیند روزی شاید در گاریِ پاییز که لبو می‌فروشد شاید نشسته در سبد انار شب چله شاید با نسیم که دست‌های بهارند و شاید دست […]
بهمن ۲۰, ۱۳۹۸

تو که باشی کلمه جای علم را می‌گیرد

زنده‌ام که زندگی کنم که شعر کنم صحرای چشم‌هایت را سکوتت کفش‌هایم بود. در نبودت اما سالهاست کفش‌هایم پاره شده‌اند نیاز به وصله پینه دارند چاره […]
بهمن ۱۳, ۱۳۹۸

نامه‌ای به عزلت‌نشین این روزها

تو که نباشی شهر تعطیل رسمی است تمام روزها در تقویم قرمز می‌شود راستی چرا قرمز؟ اصلا چرا بر تن روزهای غیرِتعطیل تقویم‌ها لباس سیاه می‌پوشند؟ […]
بهمن ۶, ۱۳۹۸

النور تمام اوست

هزارو‌یک اسم دارد اینطور می‌گویند. ولی من النور را بیشتر از همه اسم‌هایش دوست دارم. هر اسمی از او یک رنگ دارد. یک نقش. این اسم […]
دی ۲۸, ۱۳۹۸

شاه‌کلید

شاه‌کلیدی یا کلیددار؟! یادت که باشد درب باغی به روی زندگی‌ام گشوده است. به گمانم تو کلید تمام باغ‌های جادویی جهان هستی. خودت می‌دانستی؟ باغ‌هایی که […]
دی ۲۷, ۱۳۹۸

دختری به نام خنده

می‌خندد وقت سرور و شادی وقتی نگرانی‌هایش در لرزش چانه‌اش نمود دارند. خنده کلمه‌ها را برای حرف زدن او صف می‌کند خنده آذین سکوتش هم هست […]