دلتنگی

نفس کشیدن برایش سخت شده است، سالهاست که این حس و حال هر از چند گاهی بالا می اید، مدتی با هم همنشین می شوند و نمی فهمد چطور و کی می رود. اندوه را با دم وارد ریه هایش میکند و با بازدم بیرون می دهد. دلتنگی مثل یک عنصر همراه با عناصر دیگر در هوا ، در تنفسش و در دم و بازدمش بالا و پایین می رود، نه در ریه اش می ماند و نه از هوای دمش می تواند تفکیکش کند. وقتی به سراغش می اید تمام باورهای منطقی،عرفانی و متافیزیکی اش را مچاله می کند و زیر فرش اتاقش می گذارد. چون این حال منطق سرش نمیشود، این موضوع را هم خودش می داند هم حال و هوایش. باورها در این حالت حق جولان دادن و نصیحت کردن ندارند. اینطور موقع ها بلد است چه کاری کند، احترام میگذارد، حق حضور می دهد، می بیندش، میدان می دهد تا این حال خودش را به او و اطرافیانش نشان دهد. باورها هم می توانند از زیر فرش سرشان بیرون بیاورند_ او و باور ها دست زیر چانه و در حال تماشا می شوند. البته برایشان شرط گذاشته که تقلایی برای سرکوب کردن این حال نکنند، مقاومت را کنار بگذارند و میدان را به او و حالش بدهند. البته اگر منطقشان فقط شعار نباشد و مطابق اسمشان رفتار کنند تسلیم می شوند.
نشسته اند . خیره و محو تماشا. با خودش می گوید دلتنگی اسمی برازنده این حال است.
این حال هم مثل دیگر حال ها می اید و می رود، وقتی برود باورها را از زیر فرش در می اورد و با احترام چروک هایشان را باز میکند و در جیبش می گذارد، برای اینکه بتواند لحظاتی که به انها نیاز دارد از انها استفاده کند.
کلمات را پس و پیش میکند، اضافه میکند و خط میزند. میخواهد حالش را با کلمات بیان کند. نمیشود. نمیتواند. قلم را اول خط میگذارد و تا اخر خط روی کلمات می کشد، اخر صفحه می نویسد:
دلتنگتم…

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *