به‌وقت قرار

رنگش… رنگش را نمی‌توانم دقیق بگویم. مسی! سفید! نقره ای! در تشخیص رنگ‌ها هیچ وقت تلاشی نکرده‌ام ، از نظر من چهار رنگ اصلی وجود دارد و الباقی تشریفاتی هستند و بس. اما این بار فرق می‌کند. تلاشم را برای توصیف رنگش می‌کنم. گاهی سفید، گاهی طلایی با سفید ترکیب شده است. گاهی لکه‌های نقره‌ای بزرگ و کوچک در زمینه طلایی و سفید بیشتر جلب توجه می‌کند، گاهی کامل و گرد است و گاهی نه. من عاشق کمال هر چیزی نباشم این یکی کمالش برای من مسحور کننده است. در گذشته‌های دور به عنوان ایزد پرستش می‌شده است. برای در یانوردان چیزی شبیه چی پی اس بوده و در کشاورزی هم حضورش و نبودش کارگشا و نشانه‌ای برای شروع و یا اتمام کاری. اب و هوا و فصل ها با همه ان تعلقات و زیبایی هم به او وابسته هستند.

می گویم “او” چون شبیه ما ادم هاست. نیمه تاریک دارد و نیمه روشن . همیشه قابل رویت نیست،در هرجای شهر و هر خانه ای و هر زمانی که بخواهی نمیتوانی پیدایش کنی. اگر دوست داری جادو شوی و برای چند دقیقه هم که شده با مادر بچرخی و زیبایی کمال را ببینی باید خودت را برای یک روز در ماه اماده کنی. مادرمان زمین را می گویم. برای منی که عاشقانه محو تماشایش می شوم همیشه دغدغه بوده که ان روز ماه کجا باشم و در چه شرایطی. یک روز قبلش و یک روز بعدش هم برای من شیفته چیزی شبیه غنیمت است که میتوانم در جنگ با گذرزمان تصاحب کنم. می توانی در تراس شمالی خانه بنشینی با یک چای و یک موزیک ارامبخش شاهد حضورش در اسمان باشی. وقت هایی که مهیا می شوم می نشینم و تماشا میکنم، من در اغوش مادر هستم و مادر می چرخد . سرم همراه با حرکتش آرام آرام می چرخد و این از معدود وقت هایی است که می توان متوجه حرکت مادر شد. گاهی ابرها باشیطنت شان بین برق چشم هایم و او فاصله می اندازند. دلخوشم به گذرشان و اینکه ماندنی نیستند، تقلای او بعد از گذار کوتاهی از زمان نتیجه می دهد. رخ می نماید و دوباره در تیررس نگاهم قرار می گیرد. من بدرش را دوست دارم و بعضی ادم ها هلالش را.

به عادت همیشگی اش در ماه امشب هم در اسمان نشسته است یا بهتر است بگویم ایستاده است، مانند آدمی دلتنگ و مضطرب روبروی پنجره و توی اتاق سرک می کشد. سقف تراس خانه مزاحم است اما او با تقلا نورش را از میان شاخه های کاج مطبق که توی طاقچه است روی کف زمین می اندازد. سالهاست موعد قرارشان را فراموش نکرده است. ابرها برایش جشنی برپاکرده اند اطرافش را گرداگرد گرفته اند، مستانه می رقصند اما او حواسش جای دیگری است. حواسش به ساعت قرارشان ، نور کف اتاق و دخترک در تختخواب ارمیده است. اینکه دخترک قرار امشبشان را فراموش کرده است. به باد می سپرد که با صدایی ارام بوزد،پرده را برقصاند، عطر رازقی را در اتاق پراکنده کند و ارام بیدارش کند. نور سفره سان کف اتاق، کاج مطبق استوار، عطر رازقی مدهوش کننده، پرده رقصان و باد وزان همه وهمه منتظرند و امیدوار که دخترک بیدار شود و به یاد بیاورد قرارشان را. که نکند امشب قرص قمر با دلی ناخوش شب را ترک کند.

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *