مداد رنگی‌های این روزهای من

دیشب خیلی دیر خوابیدم . قبل خواب مدیتیشن شبانه و کتاب صوتی را گوش دادم تا خواب چشم هایم را سنگین کند. صبح زود با استارت ماشین خواهرکم از خواب بیدار شدم. اما کم خوابی دیشب کار خودش را کرده بود، پلک هایم بهم چسبیده بودند و خیال باز شدن نداشتند. با تقلا چشم هایم را باز کردم تا بتوانم به اشپزخانه بروم و لیوان ابی برای خودم بیاورم. بعد خوردن اب فهمیدم استارت ماشین بهانه ای برای کلمات شده است تا زمان تولدشان  را به من خبر بدهند، کارشان را بلدند وقتی زمان تولدشان برسد زمان نمی شناسند همه کار میکنند تا به من بفهمانند که باید قلم به دست بگیرم . تسلیم کلمات شدم و از رختخواب جدا شدم، پنجره اتاقم را باز کردم و پشت میز نشستم.

***

در خواب وبیداری دیشب به ایده جدید استاد یوگایم فکر می کردم، که از بچه ها خواسته بود مداد رنگی دوازه تایی بخرند. هنوز دلیلش را نمی دانم ولی او همیشه مانند یک شعبده باز ایده های جالبی از استینش در می اورد. همیشه بین درخواست ها و اجرایی کردن ایده اش هم یک وقفه چند روزه هست. احتمالا این هم بی حکمت نیست. این حرف ها را زدم که بگویم ایده مداد رنگی استاد تیتر این متن و کلماتش را رقم زد.
وقتی تعداد مداد رنگی ها بیشتر از دوازده تا میشود رنگ ها بهم نزدیک میشوند و گاهی وقت ها ادم ها میتوانند مدادی را جای مداد دیگر که شباهت رنگ دارد استفاده کنند یا اصلا به طراح مداد رنگی خرده بگیرند که چرا بی دلیل تعداد مداد رنگی ها را با این رنگهای مشابه زیاد کرده و همان دوازده رنگ کارشان را راه می اندازد . این روزها مداد رنگی های من پانزده تایی هستند. هیچ رنگی به رنگ دیگر نزدیک نیست، هیچ کدام را نمیشود جای دیگری بکار برد. هیچ رنگی قابل حذف شدن نیست و یا اینکه نمیشود به طراح مداد رنگی ایراد گرفت چرا پانزده تا ! تعداد مداد رنگی های من دقیق است و رنگ هایش بجا ، اینجا زیبایی صفت توصیف کننده ی مداد رنگی های من می شود.. چون وقتی چیزی دقیق و بجا باشد حتما زیبایی در ان موج می زند.

 

***

این روزها تعدادی دوست قدیمی و تعدادی هم با واسطه دوستان دور هم جمع شده ایم. اولین بار به بهانه تولد  خواهرکم دور هم جمع شدیم. خواهرم کم حرف میزند ولی دوستان ِجانانه ای دارد، رفیق پیدا کردن را بلد است ، رفاقت را بلد است، چفت شدن را بلد است، چطور و چکار میکند نمیدانم همین که کنار من است کافی است که من هم با رفقایش رفاقت کنم. سه دوست از گروه هفت نفره شان که در اهواز همکلاس بوده اند این روزها کنارمان هستند. مدرسی یکی از انهاست. به زبان خودشان مدرسی صدایش میکنم. مری و مدرسی وقتی بهم می رسند کارشان فقط پچ پچ کردن و زیر زیری خندیدن است. مری و خنده؟! اری . مری انقدر می خندد که دلش درد میگیرد. نمیدانم در پچ پچ هایشان از چه حرف میزنند که نه حرف هایشان تمامی دارد و نه خنده هایشان. دیدن این صحنه برای من که خیلی کم خنده هایش را می بینم دلنشین است. دوستی که خواهرکم را میخنداند و به حرف می اورد. مرعشی و موسویان نفرات بعدی هستند. خونگرم و خوش سخن. خیلی باهم رفیق هستن. خاطره مشترک تعریف میکنند، با هم میخندند،باهم می رقصند و باهم سیگار میکشند. این میان هم شیطنت میکنند و کام جمع را شیرین میکنند. سهیلا از من تازه وارد تر است، کم حرف میزند،با جمع میخندد و گاهی هم کلام میشود، وقتی بچه ها میخواهند از خاطرات قدیمی شان بگویند مخاطب اصلی شان سهیلاست . به او نگاه میکنند و حرف می زنند تا احساس غریبگی نکند که اشنا تر شود با بچه ها و روحیاتشان. دو تا ازهمکاران مری در جمع ما هستند. یکی شان مهدی است. مهدی برای من بسیار قابل احترام است. بعد از مری با بیشترین کسی که در این جمع حرف میزنم مهدی است. از من کوچکتر است اما میتوانم بگویم. رفیق است، برادر است ،همراه است والبته طرف مشورت و بحث های مورد علاقه ام. مهندس دکتر جمع ما ارمین است. ارمین اول مهندس شده بعد تصمیم گرفته دکتر هم بشود. پسرم خطابش میکنم چون از همه کوچکتر است. وقتی جدی میشود و حرف میزند چشم هایش گرد میشوند و از لبه بالایی عینکش نگاه میکند اینطور موقع ها فکر میکنم یک پسر بچه هشت یا نه ساله است که میخواهد جدی گرفته شود. مهدی که حرف میزند میخندد و خندهایی که فقط مختص حرف های مهدی رفیق چند ساله اش هستند صورتش را گرد تر می کند. غزاله به واسطه مدرسی وارد جمع ما شد. اول که دیدمش فکر نمیکردم بتوانم با او صمیمی شوم. با همه جور شد، گرم و صمیمی. ارام حرف میزند و تاب موهایش وقتی که سرش را تکان میدهد که موهایش از جلوی چشمش کنار برود هر بار توجهم را جلب میکند. غزاله به من یاد اوری کرد که صمیمی شدن با ادم ها میتواند به زمان اشنایی بستگی نداشته باشد .

 

***

 

همکار دیگر مری و البته مادر خانم گروه ما منصوره است. مادر اریسا و ارسین ، خانم خانه مجید است . هر گروه باید کسی شبیه منصوره داشته باشد. این مادری و خانمی در رفتارهایش با همه کاملا مشهود است. اریسا و ارسین دو جوجه جمع ما هستند. بچه های بازیگوش و دوست داشتنی. خیلی وقت بود بچه سبزه ندیده بودم و اگر کسی به من می گفت سبزه بودن پوست میتواند زیبایی باشد قبول نمیکردم. این دو کوچولو سبزه پوست با چشم های بادامی هم دل من را و هم دل بچه ها را برده اند. با نگاه هایشان، حرف هایشان،کارهایشان و حتی جیق و گریه هایشان. از ساقی نگویم؟! نمیشود که! مجید ساقی است . من تا به حال کسی با این شخصیت و مهربانی ندیده ام . فکر میکنم اگر هایده در جمع ما بود حتما شعرهای حاوی کلمه ساقی را پشت هم برای مجید میخواند، ساقی اگر میخواهد ساقی باشد باید شبیه مجید باشد_البته ما نوشیدنی غیرمجاز و ممنوعه مصرف نمی کنیم ،دچار سوء تفاهم نشوید. مبینای خوشگل خوش پوش با خنده های دلبرانه عضو دیگر گروه است. کم حرف میزند هنوز نتوانسته ام رنگ مبینا را تشخیص دهم ولی اگر در جمع نباشد جایش حتما خالی است این یعنی اینکه جایش و رنگش درست است. اوه!! از دی جی مایمان حرف نزدم. دیجی ی داریم ماه، متین ، باوقار . بله! لابد شده که این صفات را به دیجی مان میدهم . منیره مو فرفری و خوش خنده . عجب ! سیروس را داشتم از قلم می انداختم. سیروس اقاست. از بس ارام است و اهل شیطنت نیست نزدیک بود از قلم بیفتد. بار اولی که دیدمش خیلی در جمع وبحث ها مشارکت نکرد و من فکر نمیکردم بتوانیم با او صمیمی شویم. میگویم مهمانواز و البته حواس جمع است. صفتی که میتوانم به سیروس بدهم همین است: “اقا”. فکر کنم همین کلمه حق مطلب را در مورد سیروس ادا کند.
هنوز رنگ بعضی از مدادها را به خوبی تشخیص نداده ام. دورهمی هایمان عمر کوتاهی دارد، مانند جوانه ای است که از خاک به تازگی سر براورده است . باید مراقب این نهال کوچک باشیم که کج نشود که خشک نشود که شاخ و برگ هایش دچار افت نشود. مداد رنگی های قشنگ این روزهای من امیدوارم این دوستی لحظه به لحظه ،روز به روز و سال به سال کهنه تر شود. هر چند خیلی وقت است می دانم هر چیزی در این دنیا عمری دارد و همه چیز روزی “تمام میشود”. پس لحظه های بودنتان را غنیمت میشمارم و برایتان از نور آرزوی نور دارم.
دوستدار همیشگی شما شیوا

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

4 × 2 =