نامه عاشقانه‌ای برای…

در نام پروردگارمان

 

از اینجا و این لحظه که هستم هزاران بوسه روی تک‌تک پرهای یک قاصدک می‌نشانم و به سمت تو رهسپارش می‌کنم. به تو که برسد بوسه‌ها را تقسیم می‌کند.

چندتایی از بوسه‌ها را روی صدایت می‌نشاند همان صدایی که در تابستان با دست‌های خودم روی آنها گیلاس آویزان می‌کنم.

همان صدایی که در پاییز با صدای خش‌خش برگ‌ها خودم برایش ملودی می‌سازم.

همان صدایی که سکوت روزهای برفی را خودم بین کلماتش جا می‌دهم که کلامت کش بیاید تا من قطعه‌ای را در جانم خلق کنم.

سپرده‌ام به قاصدک که چندتایی از بوسه‌ها را روی چشم‌هایت بگذارد و چندتایی را هم روی چین کنارشان که این روزها بیشتر به چشم می‌آیند.

سهم لبخندت و قلبت را جدا سپرده‌ام جایی دیگر نگذارد.

بوسه‌های قلبت را خودم هم می‌توانستم برساندم. کافی بود که دستم را روی قلبم می‌گذاشتم و چشم‌هایم را می‌بستم.

می‌رفتند و می‌نشستند وسط قلبت.

خوب تشریفات قاصدک برای من عزیز است تو هم عزیز بدانش.

 

سلام جانِ دلم.

می‌دانی و می‌دانم این نامه هیچ وقت پست نمی‌شود. بله. سالهاست که نامه‌های من به تو اینجا توی کمد مانده‌اند و بین عکسهای قدیمی و کاغذهایی که نگه داشته‌ام از مدارک تحصیلی تا نامه‌های اداری خاک می‌خورند. اما می‌دانم همین حالا که دارم می‌نویسم داری این کلمات را می‌خوانی. همانطور که قبلی‌ها را خوانده‌ای. خیلی وقت بود که برایت نامه ننوشته بودم. چون نیازی نمی‌دیدم. وقتی در طول روز دلتنگت می‌شوم، حرفی و کاری برایم پیش می‌آید که می‌دانم تو تنها شنونده هستی با تو حرف می‌زنم. آن هم با صدای بلند. ناخوداگاه است. به خودم که می‌آیم می‌بینم دارم با تو حرف می‌زنم. تمام جوانب کار را برایت توضیح می‌دهم و نظر خودم را در مورد تصمیم نهایی که قرار است بگیرم می‌گویم. گاهی به من می‌گویی یک جاهایی را خوب تحلیل نکرده‌ام و دوباره بازبینی می‌کنم. به من می‌گویی باز که ذهن تحلیلگرم مجالی برای صدای قلبم نگذاشته! می‌خندی و گاهی همین جمله کافی است که تمام تحلیل‌ها را کنار بگذارم و گوش و چشم را به تپش‌های قلبم در قاب عکس خنده‌ات بسپارم تا ببینم او چه می‌گوید. گاهی دقیقا همان چیزی را که تحلیل‌ها رد کرده‌اند قلبم با یک تپش جاندار تایید می‌کند. خنده‌اش به لبهایم می‌رسد تا  قاب عکس خنده‌هایمان دو نفره شود.

 

جدی اینها نامه نیست؟ نامه است دیگر. نامه‌ای که همان موقع جواب می‌دهی.

عزیزترینم! من به تو قول داده‌ام که دلتنگ نشوم. مگر می‌شود دلتنگ نشد؟ تو به من گفتی من همه جا هستم. دلتنگی معنایی ندارد. توی آینه نگاه کن در عمق چشمانت مرا پیدا می‌کنی. چه کنم که مدت‌هاست نمی‌توانم توی آینه نگاه کنم آن هم خیره به چشم‌هایم. اشک چشم‌هایم را پر می‌کند و آنها بسته می‌شوند. انگار چشم‌هایم هم اینطور موقع‌ها لج می‌کنند و بهانه‌گیر می‌شوند و نمی‌خواند من تو را ببینم. وقتی دلتنگ می‌شوم انگار تمام جهان روبه‌روی من می‌ایستد. اما من تمام سعی‌ام را می‌کنم که در این جنگ پیروز بشوم. می‌شوم. چون قول داده‌ام به عزیزترینم!

 

این نامه از سر دلتنگی من نیست. چون خیلی وقت است که دلتنگ نمی‌شوم و این خبر خوبی است می‌دانم که از این اتفاق خوشحالی می‌شوی. کار و بارم دارم پیش می‌رود اما مثل لاک‌پشت. گفتم لاک‌پشت یادت هست آخرین باری که با هم به جاده زدیم کنار جاده یک لاک‌پشت دیدیم و من دلم می‌خواست بنشینم و آن را تماشا کنم، این کار را کردم و تو هم کنارم نشستی.

 

خلاصه که این. نامه‌های من ننوشته به تو می‌رسند و تو جواب می‌دهی. نمی‌دانم چه چیزی اینجا بنویسم که ثبت کرده باشم. که بخوانی که شاید دیگران بخوانند. فقط می‌توانم بگویم قلب عاشق همیشه در اتصال با معشوق است، همیشه! درست در همان لحظه که عشق اتفاق افتاده اتصال و وصال نقطه آخر ماجرا را گذاشته است. جدایی نیست، ریسمان به نظر پاره شده جدایی هم‌جنس ذهن است و عشق پیشه ذهن نیست. عشق کار و بار قلب است. عشق چیزی نیست که ذهن آن را درک کند. اصلا جنس عشق برایش ناآشنا است. مگر عشق تحلیل کردنی است. اصلا ذهن بلد است لذت بردن را؟ جرعه‌به‌جرعه عشق لذت است نه درد. قلب عشق را می‌شناسد چون خودش از همان جنس است. ذهن درد را می‌شناسد چون هم خودش درد است و هم باعث و بانی درد. عشق وقتی اتفاق بیفتد ذهن تعجب می‌کند. نمی‌داند چکار کند. فضول همه‌ی اتفاقات می‌خواهد آنجا هم باشد. شروع به تحلیل می‌کند تا درد را در ماجرا جا بدهد. خودش را قربانی جلوه دهد. چون نافش را با درد بریده‌اند. گاهی وقت‌ها موفق می‌شود. در مورد من که لااقل همین است. اما من با تلنگر تو به خودم می‌آیم. به من ابزار داده‌ای برای شنیدنت در قلبم. تمام قد ماندن روی عقربه‌ها و نفس‌هایم را در آغوش گرفتن. که با بازدمم و عشق قلبم و اتصالمان کلماتم را متبرک کنم و وسط دستم بگذارم و شبیه همان قاصدکی که برایت فرستادم به هستی روانه‌اش کنم.

 

این کلمات از قلب من به قلب تو و تمام کسانی که عاشق هستند. کلماتم بند می‌شود تا قلب‌های ما شبیه مهره تسبیح پرش کند. کامل که شد آن را سردر تمام قصه‌های عاشقانه می‌زنم تا هر کسی که دوست داشت آن را بردارد و به گردنش بیاویزد. که هر وقت نگاهش به آینه و به گردنش و البته چشم‌هایش افتاد، اشک‌ها و قلبها به یادش بیاورد عشق خودِ خود وصال است و پایانی برای آن نیست چون پایانی برای ما نیست چه برسد به فراق و درد و مرگ..

 

 

 

شیوای همیشه عاشقت

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

19 + هفت =