نفس‌هایم که بالا می‌آیند..

_امروز چه چیزی خورده‌ام؟

چه فکری از سرم گذشته است؟

با چه کسی حرف زده‌ام و از چه موضوعی؟ چه کلمه‌هایی خوانده‌ام و یا نوشته‌ام؟

چه کارهایی برای خودم و چه کارهای برای دیگران انجام داده‌ام؟

اصلا، حالم چطور است؟

غذای و نوشیدنی که می‌خورم، فکری که از سرم می‌گذرد، همنشین شدن با آدم‌ها، کلمه‌هایی که می‌خوانم یا می‌نویسم و کاری که انجام می‌دهم نفسم را برکت می‌دهد و یا بدیمن می‌کند.

دم و بازدمم مزه دارند. تصویر و بو دارند. حتی صدا هم. می‌شود آنها را لمس کرد.

_چه می‌شود که گاهی دیگران در همنشینی با تو شیرینی روی لب‌هایشان می‌نشیند و قوسشان می‌دهد؟! یا تلخی دندان‌هایشان را بهم می‌ساید و چشم‌هایش را ریز می‌کند؟

چه می‌شود که رنگ‌ها در دم و بازدمت برای حضور رقابت می‌کنند و یا سیاهی به هیچ رنگی راه نمی‌دهد؟ که ملودی‌ها یک‌به‌یک دست یکدیگر را می‌گیرند و صف می‌شوند تا نوایی در نفست طنین بیاندازد؟ که زُمختی و لطافت خودش را روی نفس‌هایت فرش می‌کند؟ که عطرشان با عطر گل‌ها و دوست‌داشتنی‌هایت در یک قاب قرار می‌گیرند؟ که حالت خوب است؟

_وقتی صلح پرچمش را سردر قلبم بالا برده است. وقتی جشنِ عشق در قلبم بپا شده است. آن وقت است که نسیم هم عطر تکان‌های پرچم و شور جشن را به نفسم می‌سپارد.

دم و بازدم.

دم .. حبس‌ِدم..بازدم..حبس بازدم…

بالاخره صدای صلح و شادی در جهان طنین انداز می‌شود.

_از کجا شروع می‌شود؟

_ حواست کجاست!؟ گفتم که! از قلب من با شاهراه نفس‌هایم تا ابدیت..

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *