نمایشی که هستی بعد از یک سال به روی صحنه برد

ساعت دو و چهل دقیقه بود که سر خیابان پلیس پیاده شدم. پیچ شمرون تاکسی نبود. مدتها بود سوار ماشین شخصی نشده بودم. از راننده پرسیدم کرایه چقدر میشه؟ آنقدر آرام گفت که متوجه نشدم. دوباره پرسیدم. وقتی نگه داشت پرسیدم این خیابونه؟ سر تکان داد. با خودم گفتم نمی‌شود سوال دیگری بپرسم یک جمله دیگر از دهانم خارج شود احتمالا مرا با لگد از ماشین بیرون می‌اندازد. پیاده شدم چشمم به تابلو آتش‌نشانی افتاد. می‌دانستم ساختمان کلاس دقیقا روبه‌روی آتش‌نشانی است. چشم‌چشم کردم. تابلویی نبود. به خودم آمدم دیدم رفته‌ام توی خیابان و تابلو‌های بالای ساختمان‌ها را می‌خوانم. تابلوی کوچکی دیدم و دری کوچکتر.

جلوی در ایستادم. مکث پاهایم را جفت کرد. یاد خانه مادر بزرگِ مادرم افتادم. پله‌هایی با طول و عرض کم و موازییک‌های کوچک و قدیمی. دلم نمی‌آمد روی موزاییک‌ها قدم بگذارم. دوست داشتم فقط چشم شوم. خیلی وقت بود بودن در چنین تصویری را تجربه نکرده بودم. بالا رفتم. دری چوبی و قهوه‌ای با یک کلونی کوچک. دنبال زنگ گشتم ندیدم. یک کلید که نمی‌دانم مال لامپ بود یا زنگ شکسته و سیاه روی دیوار بود. کلید، پازل بعدی تصویری بود که با دیدن پله‌ها در ذهنم شکل گرفته بود. کلون در را زدم. نه کلید را. خانمی با لبخند در را باز کرد. گفتم برای کلاس استاد بیروتی آمده‌ام. گفتند کلاس قبلشان هنوز تمام نشده. نشستم. یک هال کوچک. با درهای زیادی که توی هال باز میشد. وسایلم را روی صندلی گذاشتم و

به دستشویی رفتم. قطعه‌های پازل تصویری که چند دقیقه پیش جلوی چشم‌هایم شکل گرفت بود داشت آرام‌آرام کامل میشد. درهای دستشویی. درهای چوبی با قطر زیاد و البته عمر زیاد. سرامیک‌ها و دیوارها هم عمری به اندازه درها داشتند. توی دستشویی یک پنجره بزرگ چوبی بود. از همان‌هایی که میشد وقت دلتنگی توی تاقچه‌اش نشست و سیگاری آتش کرد. راستی چرا دستشویی‌های ما پنجره بزرگ ندارد؟ دارند اما بیشتر شبیه پنجره‌های سلول‌های انفرادی است. چرا معمارها به وقت دلتنگی آدم‌های عصر جدید فکر نکرده‌اند؟ نکند خودشان آدم نبوده‌اند؟! یا شاید دلتنگی نداشته‌اند! سیگار نداشتم که آتش کنم اگر هم داشتم کیفم را با خودم توی دستشویی نبرده بودم. فکرش را نمی‌کردم دستشویی تکه‌ی غافلگیرکننده بعدی باشد.

از دستشویی بیرون آمدم. شروع کردم با خانمی که بعد فهمیدم مدیر آنجاست حرف زدن. شوری که پازل دستشویی در من ایجاد کرده بود توی کلماتم و چشم‌هایم بین من و خانم افتاد. خانم ریسمان شور را به دست گرفت و از کافه‌ای حرف زد که در طبقه پایین بود. ریسمان شورم به شعف تبدیل شد و برای نگه داشتنش ترجیح دادم بنشینم و اطرافم را نظاره کنم. می‌خواستم قطعات بعدی پازل را خودم کشف کنم. غافلگیر شدن یه مزه دارد و کشف کردن یک مزه دیگر.

من در حال کشف کردن محیط بودم. آن هم با همنوازی قانون و تمبک. نوایشان روی عمر فراوان تکه‌تکه‌ی پازلی می‌نشست که من وسطش نشسته بودم. من و نواها نشسته بر صحنه نمایشی که کائنات کارگردانی می‌کرد. نمایشنامه‌ای به عمر یک سال که حالا روی صحنه آمده بود.

دو هفته پیش به صورت کاملا اتفاقی با صفحه یک موسسه فرهنگی در اینستاگرام آشنا شدم. هفت اقلیم هنر. دیدم دوره‌های داستان نویسی هم دارند. با دو استاد. یکی از اساتیدش را اسمی می‌شناختم. گلشیری. سیامک گلشیری. منیر الدین بیروتی استاد دیگری بود که کلاس داشت. نمی‌شناختمش. یک سال پیش بود که می‌خواستم کلاس داستان‌نویسی محمد طلوعی را شرکت کنم که برنامه‌ام جور نشد. از نوید گودرزی پرسیدم کدام استاد؟ گلشیری یا بیروتی؟ گفت: آقای بیروتی. از شاهین کلانتری پرسیدم گفت آقای بیروتی از نسلی است که هوشنگ گلشیری پرورش داده است. از قلم درخشانی که دارد حرف زد. توصیه دو دوستم کارساز بود و من بالاخره قدم را برداشتم.

حالا، اینجا وسط هال کوچک، وسط پازل دوست داشتی امروزم نشسته بودم به انتظار شروع شدن کلاس آقای بیروتی.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *