نوارهای سبز

پای تک درخت خشک جلوی خانه‌مان نشستم.
روی تنه‌اش دست کشیدم. نبض نداشت. بهار آمده است اما چرا او نبض نداشت؟!
به تنه‌اش تیکه دادم. باید کاری می‌کردم. اما چه کاری!؟ درختان دیگر هم نبض دارند و هم برگ. چرا او متوجه آمدن بهار نشده؟
نسیم خبر آمدن بهار را یعنی به او نداده؟ مگر می‌شود!؟ او در مسیر نسیم بوده است. درخت‌های قبل و بعدش بهار را دیده‌اند که چادر سبز به سر انداخته‌اند. که کلاه‌های رنگارنگ شکوفه‌ها را بر سر گذاشته‌اند.
نشستم پای درخت. برایش از آمدن بهار قصه‌ها گفتم. از آمدن او…

قصه‌هایم شعر هم شدند با آهنگی که خودم همنوا با آنها می‌رقصیدم. شاخه‌هایش را دست گرفتم تا باهم رقصیدیم. تا شاید بهار از موسیقی، از تن من در خشکی شاخه‌هایش روح و نبض شود.
از کوله‌پشتی‌ام بین کلی نوار رنگارنگ نوارهای بنفش و صورتی را جدا کردم. روی آنها شروع کردم به نوشتن.
هر کلمه‌ای، هر اتفاقی و هر آرزویی که به هر موجود زنده‌ای نبض و زندگی می‌دهد را نوشتم.

سکوت را نوشتم و به اولین شاخه گره زدم.

شادی را بزرگ نوشتم و به شاخه بالای سرم گره زدم.

سرور را که عمیق‌تر از شادی است به تنه‌اش و پشت سرم گره زدم.

صلح را چند بار نوشتم، پریدم و بالاترین شاخه را گرفتم و به آن گره زدم.

سکوت، شادی، سرور، صلح، عشق، آزادی، حقیقت، آرامش، بخشش، بخشش، سپاسگزاری، ایمان، ثروت و اتصال و خیلی کلمات دیگر …

تا شب با نردبان و نوارها درختی سبز ساخته بودم. در آغوشش گرفتم و قلبم را بر تنه‌اش گذاشتم.. گفتم: بشنو… این صدای قلب من است. او آمده است. او اینجاست. باور کن او اینجاست با دستهایی پر از بهار فقط کافی است آغوش بازی کنی..

شب در خواب دیدم که درختم هیچ نواری ندارد. و هیچ برگی نداشت. خشکِ خشک..
صبح با ناراحتی بیدار شدم چون خواب‌هایم همیشه تعبیر می‌شوند. تلاشم بی‌فایده بوده.

به وقت قرار با بهار که پنجره را باز کردم دیدمش.

درخت نوارهایش را داشت خوابم تعبیر نشد. نوارها بین برگ‌های کوچک سبز گم شده بودند. انگار اصلا نواری نبوده.
خوابم این بار تعبیر نشد. انگار آغوش باز کرده. انگار صدای قلبم را شنیده. انگار بهار را از دستهای او گرفته و تمام شب را نشسته و لباسش را دوخته..

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دو × 1 =