کلمه‌ها ابزارش برای زندگی روی زمین هستند

روزی که تو می‌خواستی به زمین بیایی به تو گفتند که زمین مدرسه‌ای دشوار است. که قرار است با درس گرفتن در آن رشد کنی. به تو یادآوری کردند که می‌شود در زمین زندگی لذت‌بخشی را هم تجربه کرد. خودت هم تجربه‌هایی داشتی. در زندگی‌های پیشینت عاشق شده بودی. بچه‌دار شده بودی. اثر هنری خلق کرده بودی. به اطرافیانت کمک کرده بودی. و البته تجربه‌های تلخ را هم از سر گذرانده بودی. گفتند قرار است این بار با چالش‌های متفاوتی روبه‌رو شوی. تو از ذهنت گذشت آیا در مدرسه‌ هم می‌توانی لذت هم ببری؟ نمی‌شود. بیشتر به میدان کارزار شبیه است. یعنی همیشه آموختن با درد و رنج همراه است؟

 

خلاصه که همه برنامه‌ها را با تو هماهنگ کردند. همه چیز را. تو می‌دانستی کجا و چطور قرار است در میدان کارزار تصمیم به عمل بگیری. به تو یاد دادند که چطور با نور تماس بگیری. با عشق. با خداوند. و تو با حالی خوش پا به زمین گذاشت. چرا که مطمئن بودی همه ابزارهای مورد نیازت را با خودت آورده‌‌ای. پس جای شک و نگرانی نبود. به دنیا آمدی. بچه که بودی به تو گفتند این کار را نمی‌توانی انجام دهی. ببین برادرت چکار می‌کند همان کار را انجام بده. درخت نقاشی‌ات را سبز کن نه قرمز. نوجوان که شدی گفتند مجسمه‌ای که ساخته‌ای پایش بلندتر باید باشد. این راه مناسب تو است. این راه غلط است. به جوانی رسیدی گفتند در این مورد حرف بزن. از این راه پول دربیاور. این دختر مناسب تو نیست و…

 

پدر، مادرت و جامعه‌ات همگی براین باور اتفاق نظر داشتند که زندگی دردناک است. سخت است. جهان جای ترسناکی است. برای زنده ماندن باید جان کَند. درست می‌گفتند. تو جهان را پر از درد،سختی و ترس دید. چون آدم‌ها با هم فرق داشتند. فرق که ترس نداشت. ترسناکی‌اش از کجا شروع شد؟ از آنجا که انسان‌ها تفاوت‌های یکدیگر را برنمی‌تابیدند و  تلاش می‌کردند که همه را شبیه خودشان کنند. بعضی‌ها بدون مقاومت و فکر تسلیم شدند. بعضی خودشان و تفاوتشان را دوست داشتند. ایستادند. جدال بر سر بقاء و اثبات خود..

 

داشتی تماشا می‌کردی. آدم‌های اطرافت را. درک نشده بودند. درک نکرده بودند. دیدی که تفاوت‌ جای خودش را به تفرقه‌ داد. تفرقه که آمد تنفر آمد_ مانند بوته گیاهی هرز که بی‌هوا سر از زمین در می‌آرود. تنفر رشد کرد. میوه‎‌اش تلخی بود. تلخیِ تنفر سیاهی تنازع را رقم زد… لشکر. سرباز. تفنگ و گلوله آورد. این یعنی فاجعه. به خودت آمد دیدی سلاح به دست گرفته‌ای. دید خواهرت دارد خون را از روی زمین پاک می‌کند. برادرت قبر می‌کَند. مادرت اندوه را از اعماق قلبش نعره می‌زند. چکار باید می‌کردی؟ نمی‌دانستی. یادت رفته بود ارتباط گرفتن با نور را. یادت رفته بود تکنیک‌های روبه‌روشدن با چالش‌هایت را. گفته بودند این زندگی متفاوت از قبلی‌ها است. یادت رفت بود اصلا از کجا آمده‌ای. که قرار بود اصلا چکار کنی؟

 

تا اینکه با کسی روبه‌رو شدی. گفت می‌خواهد به یاد آورد که یادش رفته است. قلم دست گرفت. که قصه بنویسد. هیچ چیزی به یاد نداشت. اما می‌دانست می‌خواهد قصه بنویسد. تو ناامید بودی و خسته. می‌دانست که می‌خواهد با کلمات رنگ‌هایی که روی زمین است را جلا ببخشد. که انسان‌ها ببینند زیبایی‌ها را. می‌دانست که می‌خواهد جسارت را شعر کند. ملودی برایش بنویسد و قطعه‌ای را در جهان پخش کند. تکرار … تکرار… آنقدر که همه با موسیقی بخوانند و همراه شوند. که جسارت به جانشان بنشیند.

تفاوت‌ها را هر کدام نام گلی بگذارد و قابی از کلمات بسازد که هر کس گُلش را قاب کند و به دیوار قلبش، دیوار خانه‌اش بدون ترس از قضاوت بزند.

تفرقه را با تصویر کردن یک سفره بزرگ پاک کند. سفره‌ای به بزرگی جهان و به برکت هستی. که هر وقت هر کس دلش خواست بیاید و کنار این سفره بنشیند.

تنفر را با حلقه کردن دست‌های همه دور سفره رنگ از رُخش بگیرد. که بدانند هر کس جایی در سفره دارد و کسی جای دیگری را نمی‌گیرد و جا برای همه هست. اینطور تفرقه محو نمی‌شود؟

تلخی را با شیرینی خنده‌های همبستگی و عشق دست‌های بهم گره کرده از بین ببرد.

تنازعی نمی‌ماند و فاجعه‌ای هم.

 

توانست.

وقتی تفاوت‌ها قاب شدند روی دیوار قلب انسان‌ها. تفرقه بقچه‌اش را بست و رفت. تنفر جایش را به عشق داد. شیرینی جای تلخی را گرفت.. مردان جنگی هم لباس رزم از تن کَندند. تفنگ بر زمین گذاشتند. گلوله‌ها را خاک کردند. او به اطرافش نگاه کرد. دیگر تو سلاحی در دست نداشتی. خونی روی زمین ریخته نشده بود که خواهرانمان پاک کنند. آدمی کشته نشده بود که برادرانمان قبر بکَنند. مادرانمان بر مزار فرزندانشان اندوه را نعره بزنند. او با کلمه‌ها جلوی این اتفاقات را گرفته بود. اینجا که رسید. فهمید که یکی از ابزارهایی که با آن پا به زمین گذاشته بود چیست. کلمه. برای روبه‌روشدن با چالش‌هایش. برای درس گرفتنش. برای عشق ورزیدنش و کمک کردن به همنوعانش. کلمه راه‌گشا بود. او به یاد هم آورده بود که از کجا آمده‌. چون کاغذش نور باران شده بود.

 

موقع نوشتن فکر کرد تو هم که به اینجای صفحه برسی به یاد خواهی آورد. حالا او زندگی را دردناک نمی‌داند. جهان را جای ترسناکی نمی‌داند. چون می‌داند هر کدام از ما با ابزاری برای خلق کردن به زمین آمده‌ایم. فهمیده در مدرسه هم می‌تواند لذت ببرد. زندگی به میدان جنگ شبیه نیست. اینکه رشد کردن رنج دارد اگر مقاومت کند و پذیرای تغییر نباشد.

او با قلم قصه می‌نویسد که خوانده شود. او با کلمه‌ها درد، ترس، تفاوت، تفرقه، تنفر، تلخی، تنازع و البته فاجعه را خط زد. حالا که سلاح را زمین گذاشته‌ای فکر کن ببین تو با چه ابزاری قرار بوده است در خلقت جهان سهیم باشی..

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *