باوری به نام گلدان خالی

_الو
_الو.. الو..
_سلام (پوزخند)
_چرا می‌خندی؟! سلام که خنده ندارد! حالت چطور است؟
_چه عجب زنگ زدی بالاخره حال مرا بپرسی؟ خورشید از کدام سمت بالا آمده؟
_از سمت خانه تو. زنگ زدم خودم هم آنجا ببینمش.
_بگو چه اتفاقی افتاده؟
_اخراج شدم.
_آفرین وقت مرا هم نگرفتی. برعکس همیشه شد. کلی باید با تو کلنجار می‌رفتم تا حرفی که می‌خواهی بزنی را بزنی. این بار یک راست رفتی سر اصل مطلب. دیگر حرفی نداری؟
_نه! فعلا نه.
_ ناراحتی هستی؟ تو که به کارت علاقه نداشتی. منتظر یک فرصت بودی که کارت را تغییر دهی.
_بله. ولی الان وقتش نبود. اینکه از کار خودم بیرون بیام یا بیرونم کنند خیلی فرق دارد.
_تا جایی که یادم هست در طول هفته دو روز را سر کار می‌رفتی. خیلی زودتر از اینها باید اخراجت می‌کردند.
_من توی همان دو روز کارهای هفته را انجام می‌دادم.
_پس حتما کارمند مفیدی را از دست داده‌اند. (خنده) می‌خواهی چکار کنی؟
_هیچ . فعلا هیچ. درست می‌شود. فقط زنگ زدم به تو خبر بدهم.
_ممنونم کلاغ خوش خبر که غاز را خبر کردی و در سینی به من تقدیم کردی.

___یک ماه بعد___

_ سلام.
_ سلام. اوضاع چطوره؟
_من خوبم تو باید از اوضاعت خبر بدهی.
_ همچنان بیکار هستم.
_دنبال کار بودی؟
_نه. کار خودش می‌آید. کار قبلی‌ام هم خودش توی دامنم افتاد.
_خودش می‌آید؟ مگه قاصدک است که خودش بیاید؟
_بله. باور من است که خیلی به آن اعتقاد دارم. راستی تو قرار شد گلی از گلخانه‌ات به من بدهی.
_بیا عصر گلدانی برایت آماده می‌کنم.
(صدای زنگ)
_ بالا نمی‌آیم. کار دارم می‌خواهم به داروخانه بروم .
_این هم گلدان.
_این که گلی ندارد.
_ببر خانه مراقبت کن. رشد می‌کند.

___بیست روز بعد___

_نیکی؟ سلام. این گلدانی که به من دادی هنوز خالی است. اگر بامبو هم بود باید تا الان جوانه‌ای از خاک بیرون زده بود. دانه چه گیاهی در آن کاشته‌ای؟
_دانه؟ مگر باید دانه می‌کاشتم؟
_دیوانه شده‌ای؟ خوب معلوم است برای اینکه گیاهی از خاک بیرون بیاید نیاز است دانه‌ای کاشته شود.
_بالاخره یک جوانه از خاک بیرون می‌زند.
_امکان ندارد. وقتی چیزی نکاشته‌ای چه چیزی رشد کند؟
_ رشد می‌کند و از خاک بیرون می‌آید. این گلدان هم بالاخره چیزی دارد که رشد کند.
_حالت خوب است؟ مطمئنی سرت به جایی نخورده؟
_نه. می‌خواستم من هم به باور قلبی تو برسم. دیدم که تو با چه لذتی تعریف می‌کردی. من هم دلم خواست تجربه کنم.
_کدام باور؟
_همین که گفتی کار خودش برایت جفت‌وجور می‌شود.
_مسخره می‌کنی؟ برای داشتن گیاه باید دانه کاشت. بدون دانه گیاهی از خاک سر بیرون نمی‌آورد.
_برای داشتن کار خوب باید طلب کرد. خواسته تو همان دانه است. بعد با مهارتهایی که مرتبط با خواسته است مقدمات را برای حضورش فراهم کنی. دانه و بستر مناسب. نمی‌شود نشست و منتظر ماند برای دانه‌ای که نکاشته‌ای و بدون در نظر گرفتن محیط مناسب. اگر هم باور تو همانی است که تو گفتی و تا بحال در زندگی نتیجه گرفته‌ای خوب نگران چه هستی. آن گلدان هم گلدار خواهد شد.
(سکوت)
_همیشه توی جیبت پر از داستان و تمثیل است. کاری نداری؟ خداحافظ.
_خداحافظ!

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک × 3 =