سوال درست

 

_این روزها ذهنم درگیر پروژه جدیدی است که شروع کرده‌ام. یک صفحه‌ی جدید در اینستاگرام باز کرده‌ام. می‌خواهم مراقبه و متعلقاتش را تخصصی‌تر بنویسم. شاید گاهی صدا هم بگذارم. یک دوره اینستاگرام هم شرکت کرده‌ام ولی توی این یک هفته مغزم هر لحظه داشت می‌ترکید. از بس فکر کردم که کار درستی انجام داده‌ام یا نه؟ آیا با این اوضاع برنامه‌ام می‌توانم از پس چرخاندن این صفحه هم بربیایم یا نه؟ اصلا با این همه کاری که دارم چطور امکان دارد؟ می‌شود؟ چه مطالبی قرار است منتشر کنم؟ با این همه استاد بین‌المللی در این زمینه من چه کاری قرار است ارائه کنم؟ ماجرای نوشتن داستان‌هایم چه می‌شود؟ نکند مسائلی که می‌خواهم در سایت منتشر کنم را تحت تاثیر قرار بدهد؟ نمی‌دانم. در هر صورت حالم اگر غیر از روزها بود در حد جنون خراب بود. اما آنقدرها هم خراب نیست. می‌خواهم بدانم آیا کار درستی است که…

_دستت را روی قلبت بگذار و بپرس. جواب پیش قلبت است.

_اینقدر که صدای ذهنم بلند است که صدای قلبم را نمی‌شنوم. ولی احساسی که موقع نام‌نویسی کلاس داشتم را یادم هست. خوشحال بودم. واقعا نمی‌دانم به کدام سمت می‌خواهم بروم.  از همین موضوع می‌ترسم.

_ چه کسی دقیقا می‌داند دارد به کدام سمت می‌رود؟ آن هم کاری را که تازه شروع کرده است.

_هیچ‌کس.

_فقط به من بگو به صفحه‌ی جدید که فکر می‌کنی بدون اینکه به راهی که در پیش داری فکر کنی، آیا دوسش داری یا نه؟ به پولی که خرج کردی و می‌خواهی خرج کنی فکر نکن. فقط بگو دوستش داری یا نه؟

_می‌دانی خیلی زمان خواهد برد تا به نتیجه برسد در حالیکه باز هم نمی‌دانم نتیجه خواهد داد یا نه.

_نه. جواب من را بده. به مسیر که فکر می‌کنی حالت چطور است؟

_دست خودم نیست نمی‌توانم به خوشی‌ها فکر کنم اینقدر که ذهنم در حال تحلیل کردن است.

_ کمی سکوت کن. نه پول و نه وقت و نه هیچ‌کاری. بگذار راحت‌تر سوال را بپرسم. الان داری دو تا کلاس میری. داستان‌نویسی و اینجایی که هستی. وقتی داری تکالیفت را انجام می‌دهی و در موردش می‌خوانی کدام خوشحال‌ترت می‌کند، راضی‌تر هستی؟ دوست داری زمان نگذرد. دوست داری در کار حل شوی. دوس داری کار تمام نشود؟

_کلاس دومی و در واقع مسائل مربوط به آن که شامل صفحه جدید می‌شود.

_تمام

_ولی اخه….

_گفتم که تمام. مسیری هست که دوست داری و می‌خواهی دنبالش کنی و حالا در مقطعی هستی که می‌توانی به دیگران کمک کنی. به هیچ چیزی فکر نکن. نه پول و نه وقت. فقط باش. تو به مسیری که برای تو در نظر گرفته شده هدایت می‌شوی. نور پروردگار در قلبت هست. ایمان را یادت رفته؟ قانون هشتم را یادت رفته؟ عشق پدر را یادت رفته؟ فرشتگان کنارت هستند. همین الان هم. به ذهنت بگو من به نیرویی متصل هستم و نگران هیچ چیزی نیستم. ببین چند روز به حرفایت گوش دادم. کافی است. می‌خواهم متمرکز شوم به راهی که شروع کرده‌ام. مسیری که شروع می‌کنی مسلما هموار نیست و امتحان خواهی شد. با پول و وقت و هر آنچه که همین حالا به آن چسبیده‌ای و آنها را ابزار هر مسیری می‌دانی. اما تو یک توشه بزرگ در قلبت داری که می‌توانی هر لحظه که می‌خواهی به نیروی قدرتمند مبدا متصل شوی و در مسیرت قدم برداری. شده قدم‌های کوچک و کوتاه. فقط ایمان را فراموش نکن. به توانایی‌هایت و به نیروی قدتمندی که در قلبت هست ایمان داشته باش. همین. به قول خودت همین.

_اما…

_نگو اما تو خودت با همان یک کلام جواب خودت را دادی. این اما یعنی صدای قلبت را می‌خواهی نادیده بگیری. می‌دانی مشکلت چیست؟ بارها این را دیده‌ام که تو توانای بسیار بالایی داری در شنیدن صدای قلبت ولی. ولی یک توانایی داری بسیار بالاتر از آن، نادیده گرفتن همان صدا است. چرا و چطور می‌توانی این صدا به این وضوح را که در تمام سلول‌هایت می‌پیچد را نادیده بگیری؟ اصلا این صدا در نوع نفس کشیدنت، جنس کلماتی که استفاده می‌کنی و نگاه کردنت وقتی داری در مورد موضوع حرف می‌زنی بیرون می‌زند. آنقدر وضوحش بالا است که من هم که اینجا نشسته‌ام بیرون گود دارم صدای قلبت را می‌شنوم. گاهی فکر می‌کنم شاید نمی‌شنوی ولی مگر ممکن است این همه نشانه در وجود خودت را ببینی و متوجه صدای قلبت نشوی؟

_نمی‌دانم..

_نگو نمی‌دا‌نم. اینجا که می‌گویی نمی‌دانم یعنی دقیقا می‌دانی. این نمی‌د‌انم یعنی ذهنت اینجا ساکت شده و تو داری به نشانه‌ها خیره می‌شوی اما باز باورت نمی‌شود که با چه چیزی روبه‌رو هستی. تو بسیار آدم ریزبینی هستی و تمام نشانه‌هایی که گفتم را می‌بینی، حتی بیشتر. فقط نمی‌توانی صدای ذهنت رو خاموش کنی.

_کدوم کلام کلام ذهن هست؟

_آن چیزی که ترس به جانت می‌اندازد. ترس از نشدن و نکردن و حالا چه خواهد شد ذهنت است. قلب هیچ وقت سوال نمی‌پرسد. قلب همیشه منتظر است که جواب بدهد. در دایره واژگان قلب کلام سوالی و حتی علامت سوال وجود ندارد. دیدی داری از خودت سوال می‌پرسی در مورد پروسه یک مسیر بدان ذهنت است. معیار درست بودن راه و مسیر احساس قلبت است. سوال … سوال.. سوال… کار ذهن است. برای خاموش کردنش راهها مختلفی پیشنهاد کردند. من نمی‌گویم خاموشش کنی چون نمی‌توانی بطور کامل خاموشش کنی. تمرکزت را روی احساس قلبت بگذار. از قلبت بپرس چه کار کنم حالت خوب شود؟ چرا حالت خوب نیست؟ ببین اینجا ذهن به کار می‌آید پس زیاد هم بد نیست. می‌شود تربیتش کرد که سوال‌های درست را بپرسد و سوال‌های نادرستش را جواب نداد تا بداند که یک سری سوالاتش جواب ندارند. عادتش بده. تربیتش کن. الان که داری می‌نویسی داری در مورد چه چیزی می‌نویسی؟

_ در مورد قلب.

_ حالش چطور است؟

_ خیلی خوب. سوالی نیست. چون قلبم دارد قلم را می‌چرخاند و می‌نویسد. وقتی کاری که دوست دارم را انجام می‌دهم ذهنم ساکت است. یعنی آنقدر قلب و قدرتش در انجام کار توانمند است که ذهن را به سکوت وامی‌دارد. اما یک سوال.

_ باز هم ذهن..

_خوب خودت گفتی ذهن به کار می‌آید. الان سوال درست می‌خوام بپرسم.

_وقت‌هایی که در مسیر دل به مشکل برخوردیم چطور از مخمصه بیرون بیایم؟

_با مرور مسیری که آمده‌ایم و حالی که موقع طی کردنش داشتیم تجدید قوا می‌کنیم. بعد در سکوت می‌نشینیم تا از قلب سوال درست را بپرسیم. آن هم با تاج اتصالی که بر سر دارد جواب را از میدان برای ما خواهد گفت. اعتماد کن. فقط اعتماد می‌خواهد و ایمان.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یازده − 10 =