خانه

آبان ۲, ۱۳۹۸

خیال در جان آرزو می‌دمد

دلش می‌خواهد سفر کند. با خیال. خیال را صدا می‌زند. می‌بیند که نشسته روی قفسه کتابخانه‌هایش _ نیازی نیست صدایم کنی، من همیشه همراهت هستم. _خوب […]
آذر ۳, ۱۳۹۸

خیاطِ عطرِ لحظات

به ساعت نگاهی انداختم. خیلی وقت است که ساعت‌هایم عقربه ثانیه گرد ندارد. به دیوارهای اتاقم هیچ ساعتی آویزان نیست. و اگر بنا باشد بخرم حتما […]
آذر ۴, ۱۳۹۸

مهمان ناخوانده‌ای نشسته بر روزگار شهر

_خواستم از احوالات این روزهای سرزمینم بگویم. احساس کردم تارهای صوتی‌ام بهم گره خورده‌اند و صدایی از آنها در نمی‌آید. انگشتانم سرد شدند به طوری که […]
آذر ۵, ۱۳۹۸

در مسیر رشد

این روزها بیخ گوشم نجوا می‌کند. آنقدر آرام که برای شنیدن صدایش باید در سکوت بنشینم تا متوجه منظورم بشوم.. _وقت پروانه شدن است به هم […]