نوشته های جدید

شهریور ۲, ۱۳۹۸

جاده رویاها

نشسته بود و رویا می بافت. حس خوب و نه خوب هر دو در مسیرمدام جایشان را با هم عوض می کردند، گاهی وقت ها هر […]
مرداد ۳۱, ۱۳۹۸

رژه کلمات

_چه چیزی او را سر ذوق می آورد که بنویسد. چه چیزی می تواند حس نوشتن را در او بیدار کند طوری که کلمات برای آمدن […]
مرداد ۲۹, ۱۳۹۸

زبان هستی

وقتی گفت که صبح‌های زود با گنجشک‌ها و درخت انجیر همسایه حرف می‌زند و می‌گوید درخت زیبا هر روز برایم پنج تا انجیر بنداز، گنجیشگ‌های خوش […]
مرداد ۲۹, ۱۳۹۸

ترس

چند روز پیش موقعی که  داشت دنبال  عکسی می گشت یک عکس توجهش را جلب کرد. عکسی که به او گفت یک روز بنشیند و در […]
مرداد ۲۶, ۱۳۹۸

شب رفتنی است

_شب هنگام در شهر چرخید و پای تمام درخت های شهر رفت ازشان اجازه گرفت و شاخه های خشکشان را جدا کرد تا درون یک گاری […]
مرداد ۲۶, ۱۳۹۸

صلح

قبل از شروع مراقبه شبانه ام تمام داشته ها و نداشته هایم را از جسمم و روحم جدا میکنم و درون گلدان توی طاقچه می گذارم […]
مرداد ۲۶, ۱۳۹۸

رویای امشب من

رؤیای امشب من… داشتن یک باغچه است.باغچه ای جادویی! اری .باغچه‌ای در یک گاری. با گلدان های بزرگ و کوچک با درختچه‌ها و درخت‌هایی که در […]
مرداد ۲۶, ۱۳۹۸

بودن

_کجا ایستاده ای؟! از کدام مسیر میروی؟ هدفت چیست؟ حال دلت چطور است؟ خوشحالی؟ مرددی؟ ویا حتی دلزده و غمگینی؟! _هر چیزی هست به جز رضایت […]
مرداد ۲۶, ۱۳۹۸

شفا همان عشق است

_فرچه رنگ را بردار _بازهم فرچه ؟ این بار قرار است چه کنم؟ _به رنگی آغشته اش کن _چه رنگی؟ _رنگی که دوست داری. روی دیوار […]
مرداد ۲۶, ۱۳۹۸

یادآوری

قلم به نور قلبش می‌زند آنرا روی کاغذ می‌گذارد نور کلمه می‌شود کاغذ نور می‌شود امضا می‌زند از نور به نور هر کس که کاغذ را […]