نوشته‌های جدید

مرداد ۲۶, ۱۳۹۸

شفا همان عشق است

_فرچه رنگ را بردار _بازهم فرچه ؟ این بار قرار است چه کنم؟ _به رنگی آغشته اش کن _چه رنگی؟ _رنگی که دوست داری. روی دیوار […]
مرداد ۲۶, ۱۳۹۸

یادآوری

قلم به نور قلبش می‌زند آنرا روی کاغذ می‌گذارد نور کلمه می‌شود کاغذ نور می‌شود امضا می‌زند از نور به نور هر کس که کاغذ را […]
مرداد ۲۶, ۱۳۹۸

دلتنگی

نفس کشیدن برایش سخت شده است، سالهاست که این حس و حال هر از چند گاهی بالا می اید، مدتی با هم همنشین می شوند و […]
مرداد ۱۹, ۱۳۹۸

بچه مدرسه‌ای‌ها

روز اولی که وارد مدرسه شدم را یادم نمی اید ولی روز اخری که مدرسه را ترک کردم خوب یادم هست. یکی از دوستانم به من […]
مرداد ۱۹, ۱۳۹۸

زیبایی‌هایش

این کلمه ها را به کسانی تقدیم میکنم که زیبایی دیگران را می بینند و به انها یاداوری میکنند و به کسانی که خودشان را با […]
مرداد ۱۹, ۱۳۹۸

رنگین کمانم

روزگار سختی است،بسیار سخت! به طوفانی می ماند که قصد تمام شدن ندارد هیچ، لحظه به لحظه شدیدتر هم می‌شود. کسی باید کاری کند. دست روی […]
مرداد ۱۹, ۱۳۹۸

زمان در گذر

زمان‌ها را با اتفاقات و احساساتی که در من ایجاد می‌کنند به یاد می اورم. تو گویی انها به زمانشان اَتَچ شده‌اند. این یعنی: تمام می‌شود […]
مرداد ۱۹, ۱۳۹۸

نور جشن برپا می‌کند

نور می‌شود رنگ عطر نوا مزه لطافت آن اتفاق میفتد زمان متوقف می‌شود جهان در این مکث میدان رقص می‌شود نور شادی می‌شود در پاهای لحظه […]
مرداد ۱۹, ۱۳۹۸

رفیق

_یار و رفیق کیست!؟ _کسی که بتوانیم ساعت ها روبرویش بنشینیم و حرف بزنیم، طوری که متوجه گذشت زمان نشویم، چایمان سرد شود و قورقور شمکممان […]
مرداد ۱۹, ۱۳۹۸

به‌وقت قرار

رنگش… رنگش را نمی‌توانم دقیق بگویم. مسی! سفید! نقره ای! در تشخیص رنگ‌ها هیچ وقت تلاشی نکرده‌ام ، از نظر من چهار رنگ اصلی وجود دارد […]